خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
درگذشت نامدار ترین خوشنویس دوره قاجار

نقل از: – حیات

میرزا محمد رضا کلهر(کرمانشاهی) نامدار ترین خوشنویس دوره قاجار در 29 امرداد ماه سال 1271 خورشیدی برابر با 25 محرم الحرام 1310 ه. ق دار فانی را وداع گفت.
میرزا محمد رضا کلهر در یکی از روزهای تابستانی سال 1245 ه. ق در کرمانشاه متولد شد. پدرش محمد رحیم بیگ سردسته سواره رو فوج کلهر بود . ایل کلهر که شهرتش را از سوار کاری و شمشیر زنی بدست آورده ، تمام جوانانش را به آموختن سوارکاری و شمشیر زنی وادار می ساخت و محمد رضا نیز از این قاعده مستثنی نبود. برادر بزرگش ، نوروز علی سوار کار و شمشیرزن ماهری بود .
بعد از درگیری که بین ایل کلهر و دیگر قبایل ایجاد شد، محمد بیش از پیش خود را با جنگ و گریز بیگانه می یافت، چون به خلوت ، انزوا ، صلح وآشتی تمایل داشت. او بعد ازاتمام این درگیری، مصمم شد، شمشیر و اسب را با وجود مهارتی که کسب کرده بود، برای همیشه رها کند . تصمیم گرفت خواندن و نوشتن را از پسر عمویش که خط خوشی داشت ، بیاموزد. در همین روزها، به قلم باریک نی و خط خوش پسر عمو، دلبستگی پیدا کرد. گویی از پیچ و تاب خط به آرامش قلبی می رسید.
هنگامی که محمدرضا سنین کودکی را پشت سر گذاشت ، نوروز علی به امر پدر، این فنون را به محمدرضا آموزش داد . او گاهی از بی توجهی محمد رضا گله می کرد. محمدرضا روحیه خود را با این فن سازگار نمی دید، چون آنقدر که از تماشای یک لاله وحشی لذت می برد، از سوارکاری و شمشیرزنی چیزی دستگیرش نمی شد.
آنقدر از روی خط پسرعمویش نوشت تا یقین کرد مثل او نوشته است. شاید هم بهتر" اما افسوس که در میان ایل، استاد خوشنویسی نبود، تا بتواند نزد او خطش را به سرانجام برساند . سرانجام تصمیم گرفت برای نیل به مقصودش به تهران عزیمت کند. این مساله را با پدر بازگو کرد، رضایت پدر او را خشنود ساخت و با اعتماد به نفس بیشتری راهی "دارالسلطنه" – پایتخت شد.
محمدرضا در تهران، شاگرد مکتب میرزا محمد خوانساری شد. میرزا، خط نستعلیق را به استادی و مهارت تمام می نوشت، و دارای شهرت بسیار در این خط بود. محمد هر روز صبح کنار اسباب کتابت استاد خود می نشست و هنگام نوشتن استاد، تمام حواسش را به قلم و حرکت دست او معطوف می کرد. وقتی استاد می نوشت، در خیالش بال هایی ناپیدا او را به سمت لذتی درک ناشدنی پرواز می داد.
محمد، هر روز مشق هایش را به استاد می داد، استاد آنها را تصحیح می کرد. زیر بعضی از کلمات ، کلمه را دوباره می نوشت ، ضعف های کار را توضیح می داد و عقیده داشت :«خطش وحشی است و باید رامش کند، بدون قاعده و قانون نوشته، باید به خط استاد نگاه کرده و جزئیات رادقیق اجرا کند، نه کم و نه زیاد.»
سه سال از شاگردی محمدرضا گذشت ، به قول استاد ، خطش رام شد و شکل و شمایلی پیدا کرد. او بدون ذره ای تردید، هر روز ساعت ها مشق می کرد، هم مشق نظری (سیر در خط استاد) و هم مشق قلمی (بر روی کاغذ قلم می زد و به سطر نویسی و سیاه مشق می پرداخت) روزها با قلم کتابت، مشق خفی و ریز و شب ها با قلم درشت، مشق جلی می کرد.
گذر زمان محمدرضا را از خوشنویس ناشی و تازه کار چند سال پیش که حروف و کلمات را با ذوق و سلیقه شخصی می نوشت(بدون رعایت تناسبات و نسبت های خط )، به شاگردی در پایه استاد تبدیل کرد. آخرین مشقی که به استاد نشان داد، مورد تمجید او قرار گرفت و به او گفت: از این به بعد جستجو کن و از آثار استادان قدیم، نکته هایی تازه بیرون بکش و در نهایت خطی بپرور، که بدون امضا معلوم شود خط توست.
از آن به بعد از هر کس که در خوشنویسی سر رشته ای داشت ، سراغ مرقعات ( مجموعه ای از آثار خط یا نقاشی که به شیوه ای هنرمندانه کنار هم قرار گیرد) استادان گذشته را می گرفت. با این که خرید اغلب مرقعات و قطعات برای او ناممکن بود، اما تا جایی که دخلش اجازه می داد، آنها را خریداری می کرد و بقیه را از دیگران به امانت می گرفت ، تا از روی آنها مشق کند. محمدرضا از آثار استادان درگذشته، بیشتر از همه به خط میرعماد الحسنی علاقه داشت ومناسب ترین خط را، خط میرعماد می دانست. او هنگامی که شنید روی سر در یکی از حمام های قزوین، کتیبه ای به خط میرعماد وجود دارد، به قزوین رفت .
محمدرضا کلهر در سال 1264 (ه. ق) پیغامی از طرف دربار دریافت کرد که برای تعلیم خط به ناصرالدین شاه راهی دربار شود. در مجلسی که برای معرفی او به شاه ترتیب دادند، امیر کبیر صدراعظم و چند نفر دیگر حضور داشتند. امیر به گرمی از "کلهر" استقبال کرد و قرار شد هر هفته در دو جلسه به شاه تعلیم خط بدهد. شاه به خوشنویسی علاقه داشت، اما با تنبلی مشق می کرد. گاهی وقت ها که میرزا برای تعلیم می رفت، شاه به بهانه ای واهی از گرفتن سرمشق امتناع می ورزید.
در همین روزها نوروزعلی هم به تهران احضار شد تا در دربار، به عنوان میرشکار سلطنتی خدمت کند. چند صباحی که گذشت، محمدرضا به اصرار برادر راهی ایل و دیار شد. دختری که مادرش برای او نامزد کرده بود، مورد پسند او نیز واقع شد و ازدواج سرگرفت.

بعد از ازدواج، ناصر الدین شاه به او پیشنهاد کرد، به دارالطباعه (به ریاست محمد حسن خان) برود و حقوق بگیر دائم آنجا شود. اما کار در دربار با روحیه محمدرضا سازگاری نداشت، با اینکه روزگار به سختی می گذرانید، اما خم به ابرو نمی آورد و زیر بار منت نمی رفت.
پس از چندی به منظور تعلیم خط به دو پسر قوام الدوله (از منشیان میرزا آقاخان نوری صدر اعظم ناصر الدین شاه) به منزل او رفت. برایش حجره خصوصی ترتیب دادند. حقوق خوبی هم دریافت کرد. در آنجا به عادت همیشه تا دیر وقت در پرتو نور چراغ های گردسوز، در همان حجره مشق می کرد. یک شب از خستگی قلم در دست، سرصفحه مشق به خواب رفت. بعد از لحظاتی بیدار شد و مشق کردن را ادامه داد.
او متوجه شد که ضرباتی به شیشه پنجره می خورد. با دقت بیشتر توانست شبح صورت قوام الدوله را پشت پنجره ببیند که به او نگاه می کند. قوام به او گفت: کاشکی من هم صاحب چنین خط زیبایی بودم ! محمدرضا گفت: از عدالت خدا دور است که این همه مال و منال و خدم و حشم به تو داده، خط مرا هم به تو بدهد. سگرمه های قوام در هم کشیده شد و بدون اینکه چیزی بگوید رفت. فردای آن روز محمدرضا اسبابش را جمع کرد تا آنجا را ترک کند.
کلهر در سال 1300 به رغم نفرتی که از همراهی با شاه داشت، وقتی از اعتماد السلطنه شنید که سفر مشهد مقدس در پیش است، به شوق زیارت حرم امام رضا (ع) همراهی با کاروان شاه را قبول کرد. طی سفر، اعتمادالسلطنه روزنامه ای به چاپ رساند که میرزا کتابت متن آن را به عهده داشت. به تدبیر اعتمادالسلطنه، تمام وسایل چاپ سنگی همراه کاروان بود و هر چند روز یک بار، متن سفر نامه و گزارش های روزانه، نوشته شده و در شش یا هفت صفحه، به شیوه چاپ سنگی منتشر می شد. روزنامه، قطعی به اندازه یک ورق داشت و شماره اولش، در روز یکشنبه یازدهم شعبان 1300 (ه.ق) در دماوند و شماره دوازدهم آن در روز یکشنبه دوازدهم ذی الحجه در خاتون آباد، پنج فرسنگی تهران، منتشر شد.
به سبب قحطی که سراسر تهران را فرا گرفته بود ، کلهرهم به دلیل گرسنگی های دراز مدت، لاغر و تکیده شد. دائم چرت می زد. صداها را به سختی می شنید. نفس هایش به سختی بالا می آمد ، اما کم کم کند شد ، قلبش از تپش باز ایستاد و چشم هایش به افقی دور خیره ماند و در چنین روزی چشم از جهان فرو بست. در روزگار نامردمی ها، شیخ هادی نجم آبادی با تعدادی از یاران با وفا، بر جنازه میرزا محمد رضا کلهرنماز خواندند و او را در قبرستان محله حسن آباد، به خاک سپردند.
میرزا محمد رضا کلهر در خط نستعلیق بعد از میرعماد قزوینی بهترین خطاط به حساب می آید و او را از میر عماد کمتر نمی باشد. او را مردی درویش منش ،خوشخوی ، سبکروح و بذله گو می دانستند. محظری مطبوع و طلعتی محبوب داشته است .
از میرزا محمد رضا کلهر، دو دسته آثار باقی مانده است:
الف) آثار چاپ سنگی عبارتند از: مخزن الانشاء، قسمتی از دیوان فروغی بسطامی، قسمتی از ریحانه الادب ذکاءالملک فروغی، قسمتی از دیوان قاآنی، منتخب السلطان سعدی و حافظ، مناجات خواجه عبدالله انصاری، رساله غدیریه، فیض الدموع، نصایح الملوک، قسمتی از سفرنامه کربلای ناصر الدین شاه، روزنامه اردوی همایون و قسمتی از روزنامه شرف.
ب ) آثار دست نویس آن استاد عبارتند از: مخزن الانشاء، فیض الدموع، گاهنامه ها و تقویم ها، خواص السور (در حاشیه و متن قرآن مجید)، سیاه مشق ها، فرامین، مناشیر و عریضه های گوناگون.

۱-

زرررنگ زرررررررررنگ |صدای زنگ تلفن|

* بقرمائید؟ بله خودم هستم

¤ ( آنور خط) : هی هی هی هی ... (خنده) بابا ایول حال کردم برای این سایتت... احسنت به مقالاتت...

* کدام سایت ؟ شش هفت‌تایی طراحی کردم و دادم تحویل صاحباش

¤بصیرت

صیرت کدامه؟ ........

۲-

* جناب... ببخشید برای تمدید دامین ۳ تا سایتی که مربوط به.... باید هزینه تمدید پرداخت بشه. ضمناً هزینه های اولیه را هم به بنده هنوز ندادند. یکسالی میشه ها!

¤ هی هی هی هی ( یک خنده کوچولو همراه با نگاهی که برق درایت و دانش از آن ساطع میشود درست مثل نگاه هرکول پوآرو در آنجا که طرف را گیر انداخته) : هزینه‌های بصیرت را از کجا میگیری؟

۳-

 زررررررنگ زررررررررررنگ! ( تلفن منزل- نیمه شب)

¤ چطوری دکتر؟

* الحمدلله...بفرمائید

¤ ... ببین یک کمی مواظب باش این بصیرت که درست کردی کار میده دستت ها!

* آقا به پیر به پیغمبر.... من درست نکردم. از کجا فهمیدین که کار منه؟

¤ هی هی هی ...خوب تو به این‌کارها واردی ، دانشش را هم داری ، سایت هم که میفروشی. اهل مطالعه و دست به قلمم هم که هستی...

 

۴. یک مکالمه تلفنی دیگر

¤ ئی  بصیرته دیدی؟

* آره به لطف دوستان چند روز پیش باهاش آشنا شدم.

¤ سیکو، مه در عرض سه سوت صاحبشه پیدا موکونم و ننه شه به اضاش مینی‌شانم.مه .... مه (نصیحتهای تهدیدآلود)

* خوب اینا چه ربطی به بنده داره؟

¤ هی ایجوووو

 

الف} بصیرت سایت نیست، یک وبلاگ است . بین وبلاگ و یک سایت خیلی فرق هست، وبلاگ را قبلاً یک شیر پاک خورده‌ای درست  کرده. سایت را باید ثبت کنی و اسم و آدرست مشخص است و بعد میآیی طراحی میکنی و هزار بد بختی دیگر. تا راه بیفتد. و کلاً باید برایش پول خرج کنی.

ب) به جده سادات من نمیدانم بصیرت مال کیه. من شخصاً از دوم خرداد استان کرمانشاه و دروغگوهای تنگ نظر و اقتدارگرای تاجر مسلک آن متنفرم. نفرتم هم ۳۰ درصد بدلائل ظلمهاییه که به شخص خودم کردند و ۷۰ درصد بدلیل بی‌عدالتیهائیه که درخق جامعه من روا داشتند. اینها ماهیتاً خفاشکانی هستند که از نور یک شمع هم در هراس هستند.

من برای این حرفهام دلیل دارم، و هرکس خواست بیاید تا باهاش بحث کنم ، آنچنان که با یکی از روحانیون طرفدار این جریان بحث کردم و ایشان تنها با شنیدن داستان دردناک خودم و سعایتی که جناب آقای دکتر س. رئیس قبلی‌مان ، همه جوره در خقم روا داشته بودند ، سرشان را پائین انداختند.

ج) معتقدم ، اینهایی که ۸ سال بعنوان خشونت طلب از سوی باند دوم خرداد تبلیغ شدند، یک تار مویشان شرافت دارد به تمام آقایان گل بدست لبخند به لب. این را هنگامی فهمیدم که در یک جمع انتلکتوئل مدنی‌کار! - لقب من به هوار کنندگان عنوان جامعه مدنی!- وقتی مطابق مد آنروزها داشتند به حاج صادق اشک‌تلخ فخش میدادند ، تنها پرسیدم : شما تا حالا با ایشان برخورد داشتید؟ اصلاً او را دیده‌اید؟ باهاش بحث کردید؟ ... من چند باری که دیدمشان بنظر نمیرسد اینهایی که در موردش میگید شرط انصاف باشد.  بعد شدم مزدور، خائن، فاسد، انصار و ....

همان موقع فهمیدم که آقایان چه ذاتی دارند.

 

جان کلام:

بصیرت مال من نیست. جزء گروهی نبوده‌ام، زیر علم کسی و گروهی سینه نزده‌ام، پست اداری بنده در همان آبادی است که بوده، حقوق بنده ۴۱۰۰۰۰ تومان است با ۱۵۰ هزار تومان قسط ماهانه، ... اینرا  جهت اطلاع عزیزان اصلاحاتی میگویم که بدانند اگر از احمدی‌نژاد خوشم میآید فقط به این دلیل است که با آمدنش دکان خیلی‌ها را تخته کرد. والا ما همانی هستیم که بودیم. بابت همین خوش آمدن هم که میتواند تنها یک احساس باشد نیز همه جوره در همین دولت احمدی نژاد ، اذیتم کرده اند و میکنند.

اما از همین حالا به صراحت اعلام میدارم که حاضرم اولاً یک سایت رسمی و با تمامی امکانات را در اختیار هر گروه اصولگرا و از جمله همین برو بچه‌های بصیرت قرار بدهم. کارهای فنی آنرا هم بعهده میگیرم.

چند تا ایمیل هم برای این بچه‌ها فرستادم که منتظر جوابم.

 

راستش چند سالی هست که فینگلیش یا پینگیلیش بین کاربران اینترنت ایرانی رواج یافته است و همانطور که میدانید در این شیوه نگارش زبان فارسی را با حروف انگلیسی تایپ میکنند.
خوب ضرورت است دیگر و اختراعی است زائیده احتیاج. یادم میآید که دامنه این اختراعات قدیمی تر از اینترنت و کامپیوتر است، آنگاه که کتابهای مکالمه بزبان انگلیسی کوچه بازاری ، برای درک خواننده کم سواد و یا بیحوصله! جملات محاوره و حتی لغات انگلیسی را به فارسی مینوشتند که مثلاً:
هو دوو یو دوو؟ ... فاین تنکس . مای نیم ایز غلام، واتز یوور نیم؟
... آو، مای نیم ایز جین....
من دوست دارم به این شیوه بگویم "انگیلارسی" ...چطوره؟ اسم با مسماییه. فینگلیسی/انگیلارسی
بهر حال اینهم ضرورت روزگار بود و جبران نبود کلاسهای زبان انگلیسی در همه جا.
اما همین ایرانی مخترع که اتفاقاً شده است طراح وب ، آنگاه که بخواهد  یک سایت را راه بیاندازد و در آن محتوایی بزبان انگلیسی بگذارد فکر میکنید چه پیش خواهد آمد؟

ببینید:
این متنی است که در قسمت فارسی وارد شده:
-فراهم نمودن وسائل رفاهی دانشجویان و ایجاد رغبت در آنان جهت شرکت فعالانه امور دانشجویی
اصل متن

و اینهم برگردان به انگلیسی آن است.
Collecting of student's welfare possibilities and desire Creation far the purpose active participation in Student affairs.

اصل متن

حالا جالب اینجاست که همه اینها متعلق به سایت دانشگاه علوم پزشکی کرمانشاه است .

نمیدانم باید به این طرز نگارش چه گفت؟  جینگلیس چطوره؟

یادمه کوچکترین واحد پولی که بدست گرفتم سکه های نصف ریال یا ۱۰ شاهی بود که معادل ۵۰۰ دینار بود. همان زمان هم ( سالهای نیمه نخست دهه ۵۰) این سکه‌ها ارزش زیادی نداشت. یه آدامس بادکنکی خروس نشان میشد باهاش خرید. و من در سال ۵۲ روزی ۱ ریال از بابام میگرقتم که سال بعد شد ۲ ریال و کلاس پنجم که شدم ، تو جیبی‌ام به ۵ ریال رسید.


تا چند سال پیش هم یکی از این سکه های ۱۰ شاهی را داشتم که به یمن تشکیل زندگی ، گم شد. اما هر از گاهی یاد آن سکه ها و متعاقبش فکر و سوآل در خصوص پولهای قدیمی و وجه تسمیه آنها من را واداشت تا بگردم و در این باره مطلب پیدا کنم.


نکات جالبی را بزبان انگلیسی پیدا کردم. اما در مقاله‌ای که خیلی مطابق با منابع انگلیسی من بود شرح مختصر و مفیدی را یافتم که برای استفاده شما در اینجا ذکر میکنم.



پول در ایران خداداد رضاخانی


واحد پول ایران بر مبنای «دینار» بنا شده. دینار، واحد قدیمی پول روم و بعد امپراتوری روم شرقی بود و «دیناریوس» خوانده می شد. یک دیناریوس روم شرقی برابر با یک سکه نقره بود که وزنش در مواقع مختلف فرق می کرد.


این واحد پول بعد از فتح اراضی روم شرقی به دست مسلمانان، از طرف اونها به عنوان نام واحد پول انتخاب شد و تبدیل شد به دیناری که امروزه هم در کشورهای عربی ازش استفاده می شه.


به همین ترتیب، سلطنتها و حکومتهای ایرانی هم از دینار استفاده می کردند. اما به تدریج، در نتیجه تورم و بی ارزش شدن پول، احتیاج به واحدهای پولی بزرگتر پیش اومد. این واحدها همه بر مبنای دینار بنا شده بودند.


اولین واحد پولی، سکه صد دینار (صنار) بود که توسط سلطان محمود غزنوی ضرب شد و به اسم خودش، «محمودی» نامیده می شد.


در همون زمان، شاهان سامانی ماورالنهر، سکه های نقره پنجاه دیناری ضرب کردند که «شاهی» نامیده می شد. در حقیقت، یک شاهی، نصف یک محمودی یا به عبارت دیگه، یک محمودی، دو شاهی بود.


بعد از اون، تا زمانهای طولانی، سکه های نقره مورد استفاده، همین شاهی و محمودی بودند. واحدهای دیگری مثل «قران» (هزار دینار) و تومان (10000) دینار، فقط واحد محاسبه بودند و عملا" هیچ سکه ای به نام قران یا تومان ضرب نمی شد (کلمه تومان از لفظ مغولی تومان به معنی ده هزار می یاد. نمونه اش رو در منصب «تومان باشی» می شود دید: فرمانده ده هزار نفر).


در دوره صفوی، شاه عباس شروع به ضرب یک سکه کرد به ارزش 200 دینار یا دو محمودی. این سکه به «عباسی» معروف شد و بسیار مورد استفاده قرار می گرفت.


در همین زمان، با باز شدن پای پرتغالی ها در ایران، سکه های پرتغالی در ایران رایج شد. این سکه ها «رئال» نام داشتند ( که هنوز هم واحد پول بعضی از مستعمرات سابق پرتغال، مثل برزیل است). این واحد پول، بر مبنای وزنش، مطابق 1175 دینار گرفته شد و در ایران به این اندازه خریده می شد.


سکه رئال پرتغال در ایران به عنوان ریال رواج پیدا کرد و کم کم دولت ایران هم خودش دست به ضرب سکه های ریال زد که برای مبالغ بالا بکار می رفت.


در اواخر قرن هجدهم میلادی، نادرشاه افشار هم یک نوع سکه به ارزش 500 دینار ضرب کرد که به اسم خودش «نادری» خوانده می شد، اما خیلی زود مردم بجای نادری، شروع کردند به استفاده از لفظ «ده شاهی» (شاهی= پنجاه دینار: 500 دینار= ده شاهی).


در طول سلطنت قاجار، سکه های مورد استفاده در ایران، شاهی، صنار، عباسی، و ده شاهی بودند، و در اواخر دوره قاجار، سکه های هزار دیناری و دوهزار دیناری هم ضرب شدند (یک قرانی و «دوزاری»).


اما در ابتدای سلطنت پهلوی که قرار شد واحد پول ایران یکدست بشه، سکه های ریال بجای 1175 دینار به مبلغ 1000 دینار ( مطابق قران) کاهش داده شدند و واحد پول شد «ریال». همین ریال (یا به لفظ مردم، «قران») است که امروزه هم واحد پول رسمی ایران به شمار می رود.


در همان دوران پهلوی هم بعد از تورمهای اقتصادی مختلف و رواج پول کاغذی، اسکناسهای پنج ریالی و ده ریالی (یک تومانی) چاپ شدند که هنوز هم در دست مردم برای کلکسیونهای مختلف پول هست. بقیه تاریخچه و چاپ اسکناسهای بزرگتر و غیر معمول شدن سکه های صناری و ده شاهی، در یاد و خاطره بیشتر آدمهای امروزه هست.


موسسه خیریه مهر آئینان مهر، تنها حامی کودکان مبتلا به سرطان در غرب کشور، آماده پذیرش کمکهای شماست. تلفن تماس : 08318356121
?>