آموزش زبان انگلیسی Extra آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
زیباترین مستند جهان
مجموعه حیات وحش بی نظیر(حیات)
زیرنویس فارسی محصول ۲۰۰۹
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

بعد از اینکه یکی از هم اداره ای های مکرمه  صدایم کرد و تهدیدات فرمود که میدهند ببرندمان و با چاقو خط خطی مان کنند و اینکه میدهد خط بندازند یک جایی که تا ابد بیاد ضربت کنیزک بمانیم ووو...  

کلی فکر کردیم تا پی بردیم همه اش برمیگردد به دنیای مجازی و توهمات مجازی که باعث شده یک زیدی، مخدره ای را بفرستند سراغمان که چاقویمان بزند.  

از کامنتهایی هم که این اواخر بعضی هاشان از تیغ خودسانسوری در رفته میتوان یک چیزهایی فهمید. 

بهر حال قصد همین یکی دو سطر را هم نداشتیم لیکن از آنجا که قاطبه دوستان گاه که زیارتشان میکنیم و گاه که میل (mail) میفرمایند میپرسند که: آغور بخیر...نمینویسی؟ دلیل را بصورت فشرده ذکر نمودیم . پس به امید "شاید وقتی دیگر" 

والسلام 

عزت مستدام

                                                                  ۲ سال پیش یا شاید بیشتر بود که پشت پنجره با بی ادبی تمام داد زد...آااای دکتر...

حشمت بود. اعتیاد شدیدی داشت به هر نوع ماده ای که فکرش را بکنید و ایدز هم داشت. کمی که معطل شد  شروع کرد به فحش دادن... به جد و آباد من. خواستند پلیس خبر کنند اما نگذاشتم. خمار بود. متادونش را که خورد٬ بعد از دقایقی برگشت و سر بزیر عذر خواهی کرد. همه ازش میترسیدند و جرات نداشتند که دمخورش شوند.

مدتی بعد من از درمانگاه رفتم و  باز٬بهمن ماه سال قبل که برگشتم حشمت هنوز آنجا بود. از ۱۳۰ نفر بیمار تحت درمان ٬ جمع زیادی هنوز معتاد بودند و هر کاری را که فکر بکنید میکردند بجز اینکه درمان شوند.

امروز بیش از ۹۰ نفر بیمار پاک داریم. تقریباْ هر روز تستهای کنترلی را انجام میدهیم. حشمت اما تستهایش مثبت است. از بهمن تا حالا هر بار خواسته ام تستش کنم گفته که کیت را خراب نکنید مثبتم.

چند بار خواسته ام اخراجش کنم ٬ یکبار هم بیرونش کردم اما رفت و روز بعد برگشت و گفت که میخواهد پیش من باشد. هر روز قول داد. گریه کرد از بدبختیهایش گفت از اثر شیشه از تاثیر حشیش با متادون. این چند روز بوی گند نمیداد ٬ لباسش مرتب شده بود ٬ با کسی حرف نمیزد.

امروز دیدمش پشت در ایستاده٬ تلو تلو میخورد. صدایش کردم و گفتم آقا حشمت بیا تست بده.

بر وبر نگاهم کرد. آمد توی درمانگاه... باز نگاهم کرد و یکمرتبه فریاد زد و بعد با یک تیغ موکت بری شریانهای دست چپش را زد. دویدم بطرفش اما رگش را زده بود و خونش بر روی زمین میپاشید.

با چشمهای آبی کم فروغش نگاهم کرد و رفت بیرون... همه شوکه شده بودند...

از پشت پنجره اتاقم صدا زد: آااااای دکتر. آاای دکتر...

گفت: دکتر ببخشم. خیلی در حقم لوطی گری کردی.. خیلی آقایی کردی...

ولی  هیچوقت ترک نمیکنم.

گفتم : حشمت بخاطر همه اینها... بخاطر رفاقتمان... هدفم اینه که پاک بشی...

خنده تلخی کرد و گفت : آااااااااای دکتر مه آخر خطیم. آخر خط. چه میگی آااااااای دکتر.

حشمت را در حالیکه خون از دور تنظیف پیچده بر روی ساعدش میچکید... خون قرمز روشن آلوده به ویروس مرگ٬ به بیمارستان بردند. تا شاید چند صباحی بیشتر در دنیایی که خودش هم نمیخواهدش بماند.

تلفن زنگ میزند. خانمی پشت خط است.میگوید حمیدرضا نمازی من را معرفی کرده تا کمکش کنم. میگوید که در جعفرآباد جایی را اجاره کرده و بچه هایی را از خانواده های محروم و بی پناه جمع کرده و به آنها و مادرشان آموزش میدهد.بچه های کار... همان بچه هایی که نان خشکه جمع میکنند و میفروشند.

و بعد به مطبم میآید٬  همراه با همسرش. وقتی از علاقه اش به کاری که میکند میگوید. به یاد جوانهای سال ۵۷ و ۵۸ میافتم که همینکارها را میکردند. به یاد دو حاج خانم از فامیلهایم که آن زمان دختران جوانی بودند که در جهاد سازندگی کار میکردند و چند روز در هفته به همین محله میرفتند و همین کارها را میکردند و حال بعد از سه دهه دو باره آن خاطرات برایم تداعی میشود.

خانم لیلا دائمی ٬ اکنون همان دغده های جوانان  پر شورنخستین سالهای پس از انقلاب را دارد. شما هم اگر هنوز شوری از آن سالها را در دل زنده دارید یا یادی از آن ایام را در سر ٬ شما که روزی در زمره جوانان آن روزگار بودید و حالا پس از سه دهه دستی در کاری دارید ٬بیایید کاری بکنید:

ای که دستت میرسد کاری بکن... پیش از آن کز تو نیاید هیچکار


اگر میتوانید سهمی از این کار انسانی را تقبل کنید سری به وبلاگ خانم دائمی بزنید.


http://azbere.blogfa.com/


از وقتی که در آن عصر روز انتهای پائیز در یک مجلس نه چندان دوستانه توسط آقای... به عنوان - کثافت - خطاب شدم تا بحال چیز زیادی ننوشته ام. ماجرا از آنجا شروع شد که آقای ... دچار این توهم شد که تمامی کامنتهای توی تمام وبلاگها را من مینویسم.... تمام وبلاگها را هم من اداره میکنم. توهمی از نوع توطئه و بعد همینجا برایم این پیام را نوشت:


پیمان عزیز عجب تصادفی!!؟ ازاین کامنت هایی که گذاشتی کاملا متوجه شدم انشاء ونوع نگارش اساسا کار یک نفر هست ولذا از ادبیات بکار برده متوجه بازارگرمی قلم خودت شدم.

خیلی باید ببخشید که به این راحتی دستتان در همه ی کارهایتان رو میشود.
یکمقداری از خدا غافل نشو و درشیطنت کاریهای خود باخدا صادق باش بقیه را بی خیال شو.
سفرحج عمره هم عمری است که به راحتی سپری میشود.


پاسخ:
تو تاج و تخت سکـــــندری ، من و راه و رســــم قلنــــدری
اگر آن خوش است تو در خوری، وگر این بدست ، مرا سزا
-----------------------------------------------------------------
این جیفه های حقیر دنیوی می‌آیند و میروند. یوم لک و یوم علیک.
زمان و زندگی هر کس ثابت میکند که چه بوده است و چه کرده است.
گرچه رابطه بین خالق و مخلوق هماره بدون صبغه بوده است، اما مختصر آنکه از خدا هم هیچوقت غافل نبوده ام، بهمین دلیل هم از کسی واهمه‌ای نداشته‌ام. دچار توهم توطئه هم نبوده‌ام و نیستم و بهمین خاطر برایم مهم نیست ، بندگان خاکی در موردم چه فکر کنند. آنقدر هم شهامت دارم که نظرم را بیان کنم . خداوند از سو تعبیرها نجاتتان دهد. بد نیست نیمه شبی با خود خلوت کنید و مسائل را درست ببینید.
ضمنا کاری ندارد میتوانید این مسئله بسیار بسیار مهم را بسادگی حل کنید. خیلی راحت میشود درآورد که در این فضای مجازی چه کسی چکار میکند. حتماً اینکار را بکنید. حتماً . متعجبم که اگر مسائل عدیده را هم با این نگرش و منطق بخواهید حلاجی کنید ، چه شود.
در خاتمه :
ما آبــــــــروی فقر و قناعت نمیبریم

با پادشه بگو که روزی ما مقدر است. 


کامنت را خواندید؟ جواب بنده را هم که دیدید؟. در سخافت و ضعف نوع نگارش و دیدگاه آقای سه نقطه من که شک ندارم اما دلم میخواهد شما هم قضاوت کنید. پاسخی را هم که داده ام حتماْ خواندید.

بهر حال بماند که بدنبال این بحث و شک متوهمانه چه گذشت و این آقای سه نقطه چه رکاکتی را در حق من روا داشت که انشا الله یک روز رونمایی میکنم تا همه همشهریانم بر این جریان که بیشک در تاریخ کرمانشاه باید ثبت شود شاهد باشند. اما نکته اینجاست که بطور مکرر با نام این آقای سه نقطه برایم کامنتهاییی با مضمون فحش به خانواده ام ( پدر ... مادر ... ووو) و تهدیدهای دیگر میرسد که بسیار شرم آور است و بجهت لغو بودن و بی ارزش بودن حذفشان میکنم. اما متعجبم از اینهمه پشتکار آقای سه نقطه در بررسی وبلاگها و سایتهای موجود و بهایی که به این رسانه میدهند که به یقین اگر این اهتمام را به تدبر و تفکر علمی میگماشتند حتماْ دو سه مدرک دکترای دیگر را در انبان خود ذخیره نموده بودند.

علی ایحالٍ باید بگویم که فعلاْ اندکی صبر پیشه میکنیم و بعد در صورت ادامه حق تفحش را ادا میکنیم.شنیدن کل صحبتهای آن عصر آخر پائیز اگر برای من خوشایند نباشد؛ برای بسیاری از همشهریانم بجهت واکاوی بخشی از آنچه که بایستی بعنوان تاریخ ثبت شود خالی از لطف نخواهد بود.


بعد سخن:

یک سری ناسزا از قول یکسری آشنا را اینجا میآیند و مینویسند. من همینجوری و نه از سر اینکه این تفحشها برایم مهم باشد ها ٬ آی ژی ها را چک کردم٬ همه به یکجایی در تهران ختم شد.!





روز 6 اسفند مودم ADSL من که یک مدل کوچک از مارک پلانت بود سوخت روز بعد با سختی تمام از یک مغازه در پاساژ میرداماد کرمانشاه یک مودم یو اس بی همراه با لن زولتریکس  با گارانتی زولتریکس کیش خریدم ....چشمتان روز بد نبیند ، آشغالترین کالایی بود که تا بحال دیده بودم : نصبش پر دردسر تر از آنی بود که فکر کنید، تازه با هر بار خاموش و روشن شدن کلمپیوتر مجبور میشدم دوباره نصبش کنم. برای مدیر زولتریکس کیش هم ایمل فرستادم و نوشتم که این جنسشان اصلاْ یک کالای تقلبی است و مستنداتم را هم خدمتشان اعلام کردم. زهی جواب!
این بود که به سایت  دیجی کالا( www.digikala.com) که با زرق و برق فراوان به فروش محصولات الکتر.نیکی و های تک مشغول است  آمدم و یک مودم پلانت شبیه مودم قبلی ام را به قیمت 32 هزار تومان پیدا کردم و همان لحظه در ساعت 8 صبح روز 8 اسفند از طریق پرتال بانک سامان وجه آن را واریز کردم. خوشحال بودم که عین مودم خوب و ارزان خودم را پیدا کرده بودم و از آنجا که قبلاً هم با سیستم آنلاین خریدهایی را کرده بودم ته دلم قرص بود که مشکلی پیش نمیآید.
یدلیل تعطیلات آخر هفته پاسخ به درخواست طول کشید تا اینکه روز شنبه خانمی با موبایلم تماس گرفت که شما سفارش یک مودم را داده اید ...گفتم بله . از من راجع به پولش پرسید که گفتم : بصورت آنلاین پرداحت کرده ام. اما ایشان از من شماره حواله را خواست و چون اینترنت در دسترسم نبود موکول به روز بعد کردم.
یکشنبه تماس گرفتم و با رجوع به پرتال اینترنتی بانک ملت مشخصاتی را که مربوط به کم شدن مبلغ از حسابم و انتقال آن بود به ایشان اطلاع دادم.
امروز ، دوشنبه خانم مربوطه دوباره تماس گرفتند که 4000 تومان پول کرایه را که ندادین! گفتم  شما که نوشتید حمل به تمام ایران رایگان است، کلی بحث کرد و دبه در آورد که ما فقط برای سفارش بالای صد هزار تومان کرایه نمیگیریم وووو گفتم خوب بر روی قیمت میکشیدید ...من که نمیدانستم ...گفتند توی سایت نوشتیم .و گفتم من ندیدم ... ...بعد گفت وایسین لطفاً ... بعد یه خانوم دیگه رو خط آمد و با کلی مقدمه و موخره گفت باید 4 تومن واریز کنید گفتم خوب باشه مشکلی نیست ولی مودم چی میشه؟ گفت باید حواله پول را برای ما ارسال کنید! ...  و در جواب سوالات من در خصوص اینکه من تا بحال کلی خرید آنلاین داشته ام و اینجوری نبوده و اصولاً در این نوع خرید کاغذی به عنوان حواله دست من نیست و در ثانی شما باید تمام هزینه ها را حساب میکردید ووو...با بی نزاکتی جوابم را داد. یکساعت بعد همان خانوم اولی زنگ زد که ما نشانی از پول شما نداریم.
32 تومن ممکنه پولی نباشه ولی من که بیشتر از بی ادبی و بیحرمتی آدمای این سایت شاکی هستم با یک وکیل صحبت کردم. انشا الله تا آخر هفته از گردانندگان این سایت در شعبه جرائم رایانه ای به جرم کلاهبرداری شکایت میکنم و امیدوارم با طرح دعوی و تا زمان روشن شدن موضوع دستور فیلتر اون رو هم بگیرم. اینکار برای من یهزینه زیاد شاید داشته باشه ولی برای اینکه ثابت کنم تکنولوژی دوره برق در دست یک مغازه دار عهد بوق میتواند مضر باشد اینکار را میکنم.

زندگی نو، پاسخی به یک نیاز.

زندگی نو، مرهمی بر یک درد...

زندگی نو، درمانی برای روح بیمار

با روشی جدید

اطلاعات بیشتر

حاجی زنگ میزند و سراغ عکس پسر کوچولوی بیمار را میگیرد. همان که با سید مرتضی حسینی است و محمد رضا هدایتی.

میپرسم خودش میخوادش؟

میگوید : نه خانواده اش... خیلی دنبال این عکس آمده اند.

میپرسم: حتماً پسرک یاد حسینی و هدایتی افتاده.

سکوت میکند.

طفلک چند روز پیش فوت کرده و حالا پدر و مادرش آخرین تصویر پسر کوچولوشان را میخواهند. حتماً برای گریه کردن.

من که منقلب منقلب شدم.خدایا چکار میکنی؟ خیلی کوچیک بود...

انگار خودش هم میدانست. نه که معصوم بود، ...

نمیدانم چه بنویسم.

واقعا نمیدانم.

بخاطر روح کوچک این میهمان کوچک خدا، حتماً یک فاتحه بفرستید.

از سال ۱۳۷۴ با اینترنت آشنا شدم.از سال ۱۳۷۵ هم مدام با این تکنولوژی کار کرده ام. در سایه وقت و تلاشی که صرف کرده ام با خیلی از عرصه های این حوزه آشنا شده ام. با شبکه و مفاهیم آن با نصب سخت افزارهای مختلف و عیب یابی آنهاوووو اما علاقه ام چند سال است که به حوزه سیستمهای مدیریت محتوا کشیده شده و از این سیستمها در راه اندازی پورتالها بهره میبرم. طی این سالها دانشگاه من سایتی را که حدوداْ یازده سال پیش راه انداخته با کیفیتی بسیار پائین ُ همچنان حفظ کرده است. تکنیک طراحی آن مبتنی بر فرانت پیج است و صفحات استاتیک بسیار بسیار بی کیفیت و محتوا تر، ضعف در بکار بردن اجزا‌ء گرافیکی و چیدمان منوها و بکارگیری عناصر کریه بر زدگی بیننده دوچندان می‌افزاید. اما چندیست که گاه که به اتفاق به سایت دانشگاه سرمیزنم با اخطارهای مدام مرورگر فایرفاکس مواجهه میشوم. ۳-۴ ماه است که این سایت اقدام به پخش ویروس و اکسپلویت میکند و همچنان کسی به فکر درست کردنش نیست.

یاد ماشینهای کثیفی  آب ندیده‌ای میافتم که ظریفی بر رویش نوشته" لطفاْ مرا بشوئید"...TinyPic

تصویر بزرگتر

Erich Ohser  ۱۹۰۳-۱۹۴۴ کاریکاتوریست آلمانیست که بخاطر مجموعه داستانهای بدون کلام و نوشته Vater und Sohn,یا  آنطور که در فارسی معروف است: قصه های من وبابام معروف شده است. در این داستانها یک پدر تنومند و کچل با سبیلهایی گنده ، همراه با پسرش اریک در مجموعه ای از حوادث و ماجرا وارد میشوند و آنها را با ملاحت از سر رد میکنند. و شیرینی همه اینها در اسلپ استیک بودن قضایا و رابطه اندک توطئه آمیز! پدر و پسر است. از ۱۹۳۴ تا ۱۹۳۷ قریب ۱۵۷ سری از این داستانها در نشریه آلمانی برلنر ایلاستراته زایتونگ به طبع رسید.

اوزر در ۱۹۲۸ در رشته گرافیک از دانشگاه لایپزیک فارغ التحصیل شد و در نشریات آزاد آلمان آن دوران به کار پرداخت . روح آزاد و شامه تیز اوزر ، به سخره گرفتن حزب ناسیونالیست آلمان و بخصوص شخص هیتلر و گوبلز متوجه شد . کارهایی که سالها بعد و با به قدرت رسیدن نازیها ، دو دشمن بیرحم را در برابر اوزر قرار داد و در همان ابتدای به حاکمیت رسیدن او را از ادامه کار در نشریات باز داشت و بعبارتی ممنوع القلم کرد.

اوزر با زهم دست برنداشت و کارهایش را با نامهایی مستعار ارائه داد تا اینکه در ۱۹۴۰ دستگیر و روانه زندانهای دهشت بار گردید. جرم اوزر  مخالفت با مرام نازی اعلام شد. در پنجم آوریل ۱۹۴۴ اریش بطرز مشکوکی در سلولش مرده یافت شد. گفته شد که اریش پیش از محاکمه خودکشی کرده است. اما در آن دوران بسیاری از مخالفان هیتلر بهمین سبک و سیاق از بین میرفتند.

داستانهای من و بابام، بازمانده از مردیست که  در خلوت خود و تنها پسرش و برای سرگرمی او دست بکار میشود و قصه سازی میکند...

داستانهای من و بابام، الآن بخشی از وجود ما پدرانی است که سالها پیش کودکیمان را سپری کردیم و در طی این سیر نشریه های پیک دانش آموز با قیمت ۲ ریال ؛ من و بابام؛ را بهمان نمایاند.

 


دانلود جلد دوم مجموعه داستانهای من و بابام ( فارسی):

   اینجا



موسسه خیریه مهر آئینان مهر، تنها حامی کودکان مبتلا به سرطان در غرب کشور، آماده پذیرش کمکهای شماست. تلفن تماس : 08318356121
?>